آدم و حوا |

وب نوشت حسن محمودی
خوراک RSS

نقاشی سقاخانه شعری از ضیاء موحد

شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹

می‌گذرم

باز از کنار سقاخانه

اسبی

افتاده از نفس

زیر شمایلی

با تیغ برکشیده به تازیدن

شمعی

خاموش و خرد

بر چرکمرده سنگی

می‌گذرم

خیره

بر چشم چرک پنجره‌ی چوبی

با تکه‌کهنه‌های گره خورده

باری عجب زمانی شد صرف:

‌ کان کانا کانوا

در قیل و قال

قال قالا قالوا!

و این صدای مسکوت، ناشنیده:

‌ قالت قالتا و قلن

این قصه‌ی قدیمی فتح و شکست

این فتحه، کسره

این انتَ، انتِ

این زبر و زیر

می‌گذرم

و آن سوار ساکن همچنان به تازیدن

در جاده‌های بن‌بست

بر پهن دشت سقاخانه.

۲۱/۱۲/۸۸

Print Print

یک دیدگاه »

ناشناس:
MSIE 6.0Windows XP

روزگار غریبی ست!

۵ مرداد ۱۳۸۹ | ۷:۴۵ ب.ظ
نوشتن دیدگاه

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.