از چهارده سالگي مي ترسم

آدم و حوا |

وب نوشت حسن محمودی
خوراک RSS

گفت و گو با شاهرخ گیوا برای مونالیزا منتشر

سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸

این بیماری عزیز

 

محسن بوالحسنی: شاهرخ گیوا متولد ۱۳۵۵- نویسنده ای کم حرف که کتابش کاندید جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات شده است. او وقتی از کتاب اولش حرف می زند از چاپ بد و در نهایت پخش ناقص و کمش گلایه ای کوتاه و کوچک می کند؛ و نهایت حرفش درباره مونالیزای منتشر این است که خیلی تلاش کرده خوب بنویسد؛ حال اینکه توانسته است یا نه را به عهده مخاطبانش می گذارد. می گوید اهل بداهه نویسی است و آنچه در یک لحظه باید بنویسد را می نویسد و خیلی اهل نوشتن های منظم و با قرار قبلی نیست. وقتی نظرش را درباره ادبیات داستانی امروز می پرسم به یک جمله بسنده می کند:«حال داستان امروز ما واقعا بد است!» آنچه می خوانید ماحصل گفتگوی من با شاهین گیوا نویسنده ی رمان «مونالیزای منتشر» است.

  • شما تا کنون دو کتاب منتشر کرده اید و هر دو این کتاب ها در حوزه رمان هستند. به عنوان اولین سئوال می خواستم از شما بپرسم که چرا رمان را برای نوشتن انتخاب کرده اید و به نوعی این دو رمان نشان می دهد که شما علاقه و گرایش بیشتری به این حوزه داستان نویسی دارید. چه ویژگی در رمان نویسی می بینید؟
  • می دانید فکر می کنم این انتخاب من نیست. انتخاب ناخودآگاه من است. من قصه ی کوتاه نمی توانم بنویسم. این واقعیت مسئله است. شاید من بیشتر از سه یا چهار داستان کوتاه (اگر تعریف واقعی داستان کوتاه نوشتن را مد نظر داشته باشیم) ننوشته ام. هر زمان که خواستم این کار را بکنم حداقل تا پانزده صفحه کشیده شده است که آن هم مرا اقناع نکرده است. خود من فکر می کنم روحیاتم به قصه ی کوتاه نزدیک نیست. شاید هم توانایی اش را ندارم که داستان کوتاه بنویسم. یادم هست اولین باری هم که قرار شد داستان کوتاه بنویسم وقتی شروع کردم به نوشتن حدود هفتاد هشتاد صفحه شد و قرار بود با یک ناشر این کتاب را کار کنم که با مشکلاتی رو به رو شد و کتاب خوشبختانه منتشر نشد. البته از بابت چاپ نشدنش خیلی خوشحال هستم چون واقعا کار خوبی نبود. واقعا نمی دانم چرا مورد پسند ناشر قرار گرفته بود!! به هر صورت اینطور بگویم که شاید توانایی قصه کوتاه نوشتن را ندارم یا شاید برعکس بشود گفت که توانایی قصد بلند نوشتن را دارم.
  • خود شما چه ویژگی هایی در رمان می بینید که برایتان کشش بیشتری در نوشتن ایجاد می کند؟
  • به نظر من قصه ی بلند نوشتن عمق بیشتری را می طلبد. نویسنده برای نوشتن روی هر موضوعی که دست بگذارد و هر موضوعی که انتخاب بکند این امکان را ایجاد می کند که بیشتر بتواند وارد آن مسئله بشود و با آن دست و پنجه نرم کند. بیشتر می تواند کنکاش کند و در آن عمیق شود. این است که من فکر می کنم تاثیر گذاری و ماندگاری قصه ی بلند خیلی بیشتر است. شاید هم دلیلش قصه های بلندی بوده است که من خوانده ام و همیشه برایم جذاب و پر کشش بوده اند و همیشه دلم می خواسته من هم چنین کارهایی خلق کنم. شاید.
  • جهان امروز خیلی با رمان نمی تواند کنار بیاید و از طرفی همان­طور که شما گفتید علاقه و نظر شما بر رمان نویسی است و با توجه به اینکه رمان شما به سلیقه بخش خاص داستان خوان های ما پاسخ مثبت می دهد؛به نظر خود شما داستان بلند شما چه انگیزه ای را به مخاطبی که وقت و حوصله ی رمان خواندن ندارد می دهد؟ دوست دارم این مسئله را از دید خود شما بدانم.
  • من این کار را بر اساس توانایی خودم نوشته ام و اینکه حس می کنم در این ژانر موفق تر هستم. برمی گردم به همان حرفی که زدم. فکر می کنم رمان قالب عمیق تری نسبت به داستان کوتاه دارد. هر چند به قول شما دنیای امروز خیلی نمی تواند با رمان کنار بیاید اما همیشه تلاش من این بوده است که خوب بنویسم. چیزی که می توانم به اطمینان درباره اش حرف بزنم همین است. این اصلی ترین دغدغه من بوده است و اینکه بدانم و بخواهم بدانم مخاطب من چه چیزهایی را دوست دارم مسئله اصلی من نبوده و نیست. برای من مهم این است که قصه چه می خواهد و آن قصه چه ویژگی باید داشته باشد که بهترین باشد. این است که من را مجاب می کند که چگونه بنویسم.
  • نکته ای که در رمان شما قابل اهمیت است زبان و لحن باور پذیر کار شماست. زبان به صورت کاملا واقعی و قابل باور در شکست ها و برهه­های زمانی مختلف ویژگی های خاص خودش را دارد و این مسئله آنقدر طبیعی و با پختگی نوشته شده که گاهی فکر می کنم این نوع از کار در آوردن زبان و لحن را باید بیشتر از یک نویسنده کهنه کار توقع داشت…کاملا مشهود است که این دست بردن به ساحت زبان و لحن بسیار با وسواس انجام شده است
  • ببینید من همیشه معتقدم که زبان مهمترین عامل برای ساختن فضاست. نوع کلمات و گفتار آدمها چیزی ست که می تواند به ساخته شدن فضا بسیار کمک کند. این است که من اگر بر می گردم به زبان آدم­های صد و پنجاه سال پیش باید خودم را نزدیک کنم به زبان و گفتار آدم های آن مقطع زمانی؛ نه اینکه دقیقا هر آنچه آن زمان بوده است را اجرا کنم اما باید کشف کنم که چه زبانی و چه کلماتی من و یا خواننده ام را می تواند به آن زمان ببرد و از آن زمان استفاده کنم تا مخاطب من با تمام دانستگی اش باور کند که در مقطع زمانی خاصی ایستاده است. این است که من تمام سعی خودم را کرده ام که اینها خوب از کار در بیاید حال چه اتفاق خوب یا بدی در این کار افتاده است واقعا باید از زبان مخاطبان کار شنید من نمی دانم در این کار چقدر موفق یا ناموفق بوده ام.
  • این کتاب یکسری پیش زمینه ها و پیش نیازها؛ هم برای نویسنده اش در شناختن لوازم و ابزار خاصی که به آن نیاز دارد و هم برای مخاطبش به عنوان کسی که با این شناخت رو به رو می شود ایجاد می کند. چقدر تلاش کردید و از چه منابعی برای رسیدن به این ابزار و شناخت شرایط زمانی و زبانی این رمان کمک گرفتید؟
  • بعضی ها برای کمترین کاری که می کنند بیشترین حرف ها را می زنند. مثلا می گویند ما برای نوشتن یک روز در یک مسئله مهم تاریخی در گذشته، فلان تحقیق ها و مطالعات را انجام داده ایم و…اما من صادقانه بگویم که من فقط فکر می کردم این سوژه ای که در ذهن من است چقدر به اطلاعات نیاز دارد و چقدر ارزش این کار را دارد که من انرژی صرفش کنم و چقدر باید زحمت بکشم تا آن چیزی بشود که مد نظر من است. من در این حد تلاش کردم. خیلی کتابها بود که ورق زدم و خواندم. بخش هایی را که فکر می کردم به درد من می خورد. سفرنامه های ناصرالدین شاه را خواندم. صدای ضبط شده ی مظفر الدین شاه را و لحن حرف زدنش را وقتی شنیدم برایم جالب بود. به هر صورت تا جایی که توانستم و حس می کردم نیاز کار من است برای در آوردن آن لحن و زبان تلاش کردم.
  • ما در این کتاب دو جریان موازی داریم. یکی همان سودازدگی شخصیت های اصلی در عشق و دیگری مطرح کردن اتفاقات و جریانات سیاسی. برای من پشت نقاب تقریبا و به ظاهر بی ربط این دو مسئله یک ارتباط خاص وجود دارد و من فکر می کنم بخشی از این جنون همان سودازدگی و پریشانی است که ما در مسائل تاریخی گذشته در این رمان داریم و با آن رو به رو می شویم
  • در یکی از فصل هایی که در کتاب آمده است و جز فصل های اولی ست که من نوشتم شخصیت داستان قصه عشقی که به تخت جمشید دارد دیگر آن معنای عشق فیزیکی به زن ها را ندارد. در واقع یک جور عشق به تاریخ و گذشته است. البته خیلی بخش ها امکان چاپ پیدا نکرد. همان موقع بود که من فکر کردم که چقدر جالب می شود اگر من این عشق را گسترش بدهم و طور دیگری مطرحش کنم. چون به نظرم رسید همین عشق قابلیت آن را دارد که حرف های دیگری بزند و همان سوژه مجنون وار فکر می کنم این پتانسیل را داشت که چیزهایی دیگری را مطرح کند. البته خود من هم دغدغه هایی داشتم که سعی کردم اینها را با هم در هم تنیده کنم. فکر می کنم خوب هم از آب در آمد. خود من از پنج شش فصل اول و این در هم تنیدگی عشق ها و… راضی هستم و خواننده اگر کمی دقیق شود می تواند به این نکته برسد که این عشق فقط یک عشق فیزیکی نیست اما فصل های آخر به دلیل اینکه به زمان حال نزدیک می شد کمی دچار خودسانسوری شدم به دلایلی که شما می دانید و بخشی هم به دلیل محبت دوستان نتوانست در کتاب جایی داشته باشد و از کتاب بیرون آمد! این است که من فکر می کنم آن چیزی که مد نظر من بود و شما هم در سئوالتان به آن اشاره کردید در فصل های اول کتاب بیشتر امکان مطرح کردن داشت. به هر روی من فکر می کنم این دو مسئله مسائلی جدا از هم نبودند و همانطور که عرض کردم خواننده حرفه ای به درک این مطلب خواهد رسید.
  • با دوست ارجمند دیگری نیز درباره مطرح کردن و روایت کردن تاریخ گفتگو می کردیم. شما چقدر به درست روایت کردن تاریخ ها نظر داشته اید؟
  • البته در این که من روایت تاریخی نیز در این کتاب مطرح کرده ام شکی نیست. البته نمی دانم مثلا در فصل های اول و دوم چقدر متوجه این روایت های تاریخی و اشاره های من شده اید. اما اینکه دقیقا بخواهم پایبند به عین آن وقایع باشم خیر؛ اینگونه نبوده است. به نظر من ساحت قصه این نیست که بخواهم تاریخ را عین به عین روایت کنم. وقایع تاریخی بهانه ای بوده اند که من بتوانم حرف خودم را مطرح کنم. این اشاره های تاریخی این فضا را در اختیار من قرار می داد که بتوانم دغدغه های خودم را پی بگیرم. دلیل اصلی اش این بوده است. حتا اگر خواسته ام از آن تاریخ استفاده کنم وقایعی دیگری را آورده ام که مسلما آن زمان اتفاق نیفتاده است. مثلا در فصل دوم وقتی شاه را وارد قصه می کنم و آن زن هراتی را، این ها هیچ کدام واقعی نیستند بلکه افسانه هستند. اما همین افسانه در لایه های قصه اشاره اش به یک واقعه تاریخی است که آن زن هراتی نمادی از سرزمین های هرات است که به کمک انگلیسی ها به شکلی مورد تاراج و… قرار می گیرد.
  • پس ناخودآگاه شما به تاریخ گرایی علاقه دارد و جز دغدغه هایی که از آن حرف می زدید است؟
  • نه. فکر نمی کنم اینطور باشد. چون اگر قرار بر این بود در فصل های پایانی هم این کار را ادامه می دادم. می دانید در یکی از فصل های کار یک جمله ای آورده ام که می گوید: «خوب است برگردیم به عقب و ببینیم چه اتفاقی افتاده است که ما اینجا ایستاده ایم» من فکر می کنم این طور قصه ها شاید بتوانند تلنگری به خواننده اش بزند تا برگردد و پشت سرش را نگاه کند و واقعا ببیند چه اتفاقی افتاده است.
  • من اصلا قصد پلیس مخفی بودن در کتاب شما را ندارم. اما فصل چهارم کتاب و آنچه مربوط به کتابخانه و مطالبی که در کتاب ها به صورت کد نوشته شده است به شدت من را به یاد داستان «شرق بنفشه » شهریار مندنی پور می اندازد. اگر چه موضوع متفاوت است اما شگرد پیش برنده این فصل بسیار نزدیک به آن چیزی است که در شرق بنفشه اتفاق می افتد
  • اتفاقا این مسئله را یکی دو نفر از دوستانم نیز گفته اند. خب به هر صورت من اصلا منکر تاثیر پذیری ام از برخی داستان نویسان بزرگ نیستم اما همانطور که خود شما هم گفتید در این داستان یک قصه ی دیگر روایت می شود. درست است تکنیک به آن داستان نزدیک است حتا فضا و خیلی چیزهای دیگر. برای من همین توجیه کافی بود که این کار را بنویسم و ادامه بدهم. به هر حال من سعی کردم حرف خودم را بزنم حال اینکه چقدر نزدیک شدن به شرق بنفشه در این داستان آزار دهنده هست یا نیست چیزی نیست که من امروز بتوانم درباره اش نظر درستی بدهم. البته خیلی ها این فصل را در این رمان بیش از سایر فصل ها دوست دارند. چرایی اش را نمی دانم. در بازتاب هایی که از این کتاب دیدم و شنیدم حس کردم همین فصل شاخص شده است. حتا آقای تراکمه و شیرزادی در جلسه نقدی که در روزنامه اعتماد برای کتاب برگزار شد خیلی دوست داشتند که این فصل یک کتاب و قصه ی مستقل باشد.
  • من فکر می کنم پایان بندی داستان و همان فصل موخره؛ آنگونه که انتظار می رفت در نیامده است…شاید به نوعی حس من این باشد که خواستید از نوشتن این کتاب خودتان را فارغ کنید. همه ی هشت فصل این کتاب عنوان هایی دارند که با ساخت آن فصل نزدیک است اما این فصل فقط عنوانش موخره است. چرا؟
  • راستش را بخواهید خود من هم خیلی از این فصل راضی نیستم. فکر می کنم خیلی بهتر از این می توانست باشد. امروز با فاصله وقتی نگاه به این فصل می کنم می بینم شاید به دلیل همین راضی نبودن اسمش را گذاشتم موخره و پرونده اش را بسته ام. به نوعی شاید دلیل این نارضایتی من و طبعا شما در این مسئله باشد که من در این فصل های آخر که به امروز می رسد دچار یک خودسانسوری شده ام و نتوانسته ام دقیقا آن چیزهایی را که می خواستم مطرح کنم. متاسفانه مشکلات بزرگی که پیش روی ماست هرگز به ما اجازه نوشتن از آن چه که می خواهیم را نمی دهد. این مربوط به من تنها نیست. نوشتن برای من مثل یک بیماری عزیز است. من در این چاه عذاب آور و ترسناک است که می توانم بگویم خوب هستم و چاره ای جز زندگی کردن در این بیماری عزیز و دوست داشتنی ندارم و حاضر نیستم با چیزی آن را عوض کنم. با همه مشکلات و مسائلش هم سعی می کنم کنار بیایم و غیر از این نیز چاره ای نیست.

چاپ شده در فرهیختگان

Print Print
نوشتن دیدگاه

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.