آدم و حوا |

وب نوشت حسن محمودی
خوراک RSS

بی تو خاکسترم، بی تو ای دوست

دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸

عباس جوانمرد: آیا اینک روح تو، جمشید جان، از تن رنجورت پرواز کرده، و من می‌توانم از این راه دور با او که بیشتر خود توست صحبت کنم؟ ما سالیانی دراز در کنار هم و با هم، کاری که دوست داشتیم و به آن عشق می‌ورزیدیم سپری کردیم؛ ١٠سال، ٢٠ سال، نه، بیشتر، نزدیک به ٣٠ سال، با بد و خوب یکدیگر ساختیم، چون می‌خواستیم چیزی را بسازیم که خوب بود و خوشایند، می‌خواستیم چیزی بسازیم به نام تئاتر، نه تئاتر وامانده، تئاتری که در آن روزهای تنگ و سخت دم بزند و نفس بکشد.

 یادت هست «شاهین» اسم آن را گذاشته بود: «تئاتر، با حروف درشت»؟ یادش به خیر. این تئاتر در رویاهای او بود و کم‌کم رویاهای ما هم شد. ما این روزهای باشکوه را دوست داشتیم، اما نمی‌دانستیم که کجاست.در آن روزهای پر از غم و حسرت آن تابستان سیاه، یادت هست، ما از سگ‌های رها و پاهای بسته‌مان ترسی نداشتیم و می‌رفتیم به خانه آن پیرمرد؟ می‌رفتیم و می‌کاویدیم، بیشتر خودمان را و گاه پیرمرد را که بسیار مهربان بود.یادت هست، وسایل آن نخستین اجرای برنامه‌مان را ـ چون پول کافی نداشتیم به نوبت بر کول گرفتیم، سواره و پیاده، تا به دانشگاه رسیدیم؟یادت هست، وقتی پیس «تقلا» را برای اجرا به اصفهان بردیم، یک روز، تو فال کوروس را گرفتی؟ کوروس سلحشور را می‌گویم. تو فنجان قهوه او را این طرف و آن طرف چرخاندی و چیزهایی گفتی و ناگهان سکوت کردی. چشم‌های دلواپس او به تو دوخته شده بود و چشم‌های ما به او. بعد برگشتی و به آرامی گفتی: «کوروس، تو سه ماه دیگر می‌میری». یادت هست کوروس چه حالی شد و چه غوغایی به پا کرد؟ و ما در آن مضحکه مرگ چقدر خندیدیم. جمشید، شاید نمی‌دانی که کوروس سه ماه پیش در کرج مرد، تک و تنها و ما هیچکدام نمی‌دانستیم. گویا خودش هم نمی‌دانست، چون اگر می‌دانست، کسی که در غربت مرگ، آن جار و جنجال را راه‌انداخت، در برابر آن ارغوانی‌پوش بی‌نقاب، به آسانی سکوت نمی‌کرد. کورس نمی‌دانست که آن سایه محتوم، چندان هم ترسناک نیست، باید سلامی کرد و با او دوست شد ـ فقط همین.جمشید، وقتی خبرت را شنیدم، همان احوال سلحشور را پیدا کردم. چرا؟ نمی‌دانم. من دور بودم، از همه جا و از خودم. الان هم دور هستم. نزدیکی‌های قطب. اما در این یخستان غریب، دلم گرم است. گرم خاطرات گذشته. خاطرات و همکلامی‌های روزها و شب‌ها و گاه شبانه‌روزی‌های مداوم و مکرر. و من سراسر به رویاهای سفید و رنگین آن خاطرات دلخوشم. حتی به تاریکی‌هایش هم دل بسته‌ام. چون در هزارتوی همان تاریکی‌ها به دنبال روزنه‌ای روشن می‌گردم و عجب، که می‌یابمش.می‌دانی جمشید، بهترین چیزی که من از آن معلم بزرگ آموختم همانا نصیحت او درباره «هنر خوب دیدن، یا خوبی دیدن» است. برای همین، سال‌ها است از هیچ‌کس، هیچ چیز بدی در خاطر ندارم. تا بود کار بود و کار، و بعد خانواده‌مان که بزرگ بود و دوست داشتنی. ١۵- ١٠ پیوند خانوادگی در یک گروه کم نبود. اگر بد بود که نمی‌آمیختند و ٣٠ سال در میان آن همه «دل‌های نزدیک اما جدامانده» انسجام نمی‌داشتند.می‌دانی جمشید، با این همه رویاهای زیبا، سرانجام باید صدای پایی را که نزدیک می‌شود شنید. اما تو ناقلا، آرام آرام، بار و بندیل خودت را بستی و رفتی. رفتی و ما را تنها گذاشتی. چندی پیش برای «نویدی» یادداشتی نوشتم و به او گفتم: «دیدار به بهشت. اگر بهشتی بود، وگرنه سر آن دو راهی، به انتظار بنشین، تا تنهایی‌ات را پُر کنم.» اگر تو هم باشی، بد نیست. جایی برای من بگیرید، که آمدم. بدرود، آدم‌های خوب، می‌بینمتان، شاد باشید، از آن رو که از زشتی‌های این جهان پر از دروغ و کشتار رها گشته‌اید، بدرود.

Print Print
نوشتن دیدگاه

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.