گفتوگوی حمید نورشمسی از تهران امروز با حسن محمودی
ارسال شده توسط حسن محمودی | در درباره ی آثار من سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸همیشه همین را مینویسم
مجموعه داستان «از چهارده سالگی میترسم» نوشته حسن محمودی در یک جمله ساده،مجموعه بسیار خوشخوانی است. محمودی در سومین مجموعه داستانی خود با وجود حفظ فضا و زمان رخدادهای داستانهایش، چگونگی پرورش پیوندهای ذهنی یک نویسنده حول دغدغههایی مشخص را در قالب داستانهایی که گاه انتزاعی نیز میشود؛ در برابر دیدگان مخاطبانش مینشاند. در واقع باید گفت داستانهای محمودی روایتهایی ساده است، اما نه از جنس سادهنویسی معمول در مهندسی داستان و نویسندگی. به بهانه انتشار این مجموعه داستان در دفتر روزنامه دقایقی را
جاییخواندم که پس از دو سال انتظار برای انتشار این مجموعه داستان، گفته بودید امروز علاقه ندارید آن را بخوانید چرا؟
مجموعه «از چهارده سالگی میترسم» از زمان تحویل به ناشر تا زمانی که منتشر شد دو سال زمان برد و اصلاحیههای زیادی هم داشت. در این میان دو تا از داستانهای مجموعه که یکی از آنها را با نام «صبر ایوب» بسیار دوست داشتم و حدود ۱۰۰ صفحه از این کتاب را میگرفت، به دستور اداره کتاب کلا حذف شد. این تازه یک بخش از ماجراست. بخش دیگر هم برمیگردد به اینکه وقتی یک داستانم چاپ میشود از خواندنش میترسم، چون خودم همیشه یکی از دلمشغولیهایم نقد کتاب بوده است؛ از خودم میترسم که بخواهم کتابم را بخوانم. نمیدانم، شاید از آن بدم بیاید و دچار یأس در نوشتن بشوم.
چرا هشت سال بین این مجموعه و مجموعه داستان «یکی از زنها دارد میمیرد» فاصله انداختید؟
یکی ا زدلایل این فاصله تنبلی ما نویسندگان بهویژه نویسندگان اصفهانی است (میخندد). ما اساسا برای نوشتن نوعی تنبلی و وسواس داریم. البته ما آدمهای پرکاری مثل سیامک گلشیری را هم در میان خودمان داریم، اما غلبه بر خلاف این ماجراست. من یادم هست زمانی که مجموعه داستان اولم را میخواستم چاپ کنم آن را بردم پیش آقای میرعلایی که آن زمان در اصفهان ناشر بود.
به من گفت چرا اینقدر عجله داری. این آقای خدایی که در جُنگ اصفهان ۱۰ سال است مینویسد هنوز مجموعه اولش را چاپ نکرده و همین حرف ساده باعث شد من پنج سال بعد این مجموعه را منتشر کنم.
پس خواست خودتان است که کمکار کنید؟
نه، بیشتر برمیگردد به اینکه بیشتر از این ننوشتم که بخواهم عجله کنم. حرف من همین کتاب است که میبینید.
اما با این فاصله زمانی هشت ساله انگار فضا و زمان رخ دادن داستانهای شما هنوز تغییر نکرده است؟
بله. هر آدمی وقتی داستان مینویسد حرف و نگاه مشخصی دارد که آن را به روی کاغذ میآورد برای من هم در تمام این سالها دغدغههای ثابتی وجود داشته است. شاید جغرافیای داستانهایم تغییر کند اما همه این داستانها به فضای دید من از جهان باز میگردد و احساس من این است که در مجموعه بعدی من هم همین فضاها تکرار خواهد شد.
شاید هم من در این سالها آنقدر تغییر نکردهام. اما جدا از این من خیلی دوست داشتم بچگیهایم را در داستانهایم بیاورم البته شاید با یک نگاه مسنتر.
پس به همین خاطر است که راوی داستانهایتان همیشه نیمنگاهی خاص به نوجوانی دارد که در یک گوشه و کنار از داستانهایتان نقشی به خود گرفته است؟
البته نوجوانهای داستانهایم در «از چهارده سالگی میترسم» کمی بزرگ شدهاند به اعتقاد من هر نویسندهای بخشی از خودش را مینویسد؛ حال این بخش زمان حال است یا آیندهاش یا گذشته. غالبا نویسندگان بخش خاصی از زندگی خود را مینویسند و در این میان گاه اتفاق میافتد که نویسنده ناگهان از کودکی به بزرگی جهش میکند. من یادم هست زمانی که همان آقای خدایی که گفتم کتاب «آینههای در دار» مرحوم گلشیری را خوانده بود. یک جمله جالبی را میگفت. او میگفت: «زنهای داستانهای گلشیری پیر شدهاند. رنگ لباسهایشان تیرهتر شده است»
و بعد که نگاه میکردیم میدیدیم دقیقا همینطور است. جهان داستان گلشیری هم همراه با خودش پیرتر شده بود. من هم در این داستانها هم گذشتهام را نوشتم، هم آنچه در ناخودآگاهم دوست داشتم رخ دهد را به زبان داستان کشیدهام.
پس حق مطلبی که در فکر ادا کردن آن هستید هنوز به جا نیامده که میگویید اگر یک داستان دیگر هم بنویسیم به همین سبک و سیاق قبلیها خواهد بود؟
البته بحث حق مطلب نیست، بلکه هر نویسندهای به نظرم نگاه خودش را دارد. محلهها و جغرافیا در این مجموعه با داستانهای قبلیام کمی تغییر کرده است ولی جغرافیا برای من ابزاری است که با آن مینویسم. آوردن نام یک محله از رودبار، سفید رود یا رستمآباد بهانهای است برای رخ دادن داستان و تغییر زمان. جغرافیا در داستانهای من هست یک اسم است که حالا دیگر نیست، زمانهایی است که دائما شکسته است و در جمع به یک حس تبدیل شده که در کنار هم قرار گرفتنش میتواند در ذهن شما به رنگآمیزی تصورتان از آن موقعیت بینجامد. گاهی شما قصهای را مینویسید و در قصه بعد احساس میکنید که این آدم هنوز میتواند حضور داشته باشد. در سینما مثلا عباس کیارستمی را داریم که به لوکیشنهای فیلمهای قبلیاش باز میگردد و داستاناش را در بستر داستان قبلیاش روایت میکند و حتی به دنبال سرنوشت آدمهای داستان قبلیاش میگردد.
این یکدستی روایتی جغرافیایی داستانهایتان موضوعی است که میپسندید؟
بله، البته این یکدستی تعمدی نیست. من یک جا ننشستم و روایت کنم. یک داستان در جایی با شخصیتهایی تمام شده است که این افراد خود آغازکننده ماجرای دیگری هستند. البته با بستر روایتی متفاوتتر، گاهی شما داستانی را مینویسی و شخصیتی را در آن بعد میدهی که در داستان بعدی میتواند کاملتر شود. در همین مجموعه قرار بود داستانی منتشر شود با نام «خیانت» که آن را ارشادحذف کرد. الان که نگاه میکنم حضور این داستان میتوانست آدمها و فضای این داستانها راخیلی کاملتر کند.
پس شما در قالب یک مجموعه داستان یکدست به دنبال تثبیت شخصیتهایی معین برای خواننده هستید؟
این اتفاق شاید حتی بدون خواست من اتفاق افتاده است. من به عنوان یک نویسنده تنها دوست داشتم داستانی را با یک شخصیت شروع کنم که وقتی به پایان رساندماش؛ آن فرد میتواند در گوشهای دیگر داستان دیگری را آغاز کند.
آیا مخاطبتان هم در این پروسه نقشی دارد؟
من اساسا برای مخاطبانم مینویسم. یعنی همزمان که مینویسم خودم اولین مخاطبی هستم که روایت داستان را میشنود.
پس میتوانید بگویید بر چه اساسی مخاطب شما باید در داستانهایتان با فضاهایی تخیلگونه، رویایی و انتزاعی روبهرو شود؟
شاید به این خاطر است که من مخاطب اولیه این داستانها به این گونه روایت و این شکل از داستان علاقه زیادی دارم.
و فرجام سیاه و تلخ آدمها در داستانهایتان را هم از همین زاویه تحلیل میکنید؟
مخاطبان یک داستان دستهبندی میشود و بیشک یک دسته از آنها هم این نوع از داستان پردازی را میپسندند. ضمن اینکه من در عین راوی بودن خودم هم مخاطب بودهام و این نوع از بیان را به واقعیت نزدیکتر دیدم. یعنی قصه به سمتی رفته که من مخاطب دوست داشتم برود. ولی در کل میخواهم بگویم که ما انسانها اساسا در جایی زندگی میکنم که هیچ پایانی خوش نیست.
البته بعضیها خوشاند و حتی مرگشان با لبخند است ولی ما در این قصهها و حتی آدمهای حقیقی بیرون کسانی را میبینیم که با مردنشان تمام میشوند و این خوشایند نیست. البته برخی از این داستانها اگر پایان خوشی هم ندارند، پایان تلخی هم ندارند.
آقای محمودی! ما چرا نمیخواهیم در فضای داستان به سمت کشف دوباره فضاهایی برویم که از دید مخاطبانمان جا مانده است و تنها سعی داریم حقایقی را که به نوعی آنها هم در درون خودشان پذیرفتهاند را به آنها بازنمایی کنیم؟
من بخشی از خودم را مینویسم و آدمهایی که عینا میشناسم. آدمهایی که در قصهها و رویاهایشان خوش بودهاند.
ما وقتی در سختترین موقعیت نیز قرار میگیریم همواره این احساس را داریم که بهشتی و پایان شیرینی را میتوان متصور بود. در این شرایط همه چیز به ما حکم میکند به این موضوع فکر کنیم اما در بعد حقیقی از واقعیت، زندگی برای من اینقدر شیرین نبوده است.
و به همین خاطر فضای داستانهایتان به گذشتههای دور تعلق دارد.
البته همیشه هم من این حس را نداشتهام.
شما علاقه خاصی به حضور نماد در داستانهایتان دارید؟
نه ولی گاهی اوقات روی برخی نشانهها بیش از حد مکث کردهام و همین موضوع آنها را تکرار کرده است که در این مجموعه این موضوع به نظرم نسبت به مجموعههای قبلی کمتر شده است.
کمتر شده ولی گویا کلیدیتر شده است. مثلا حکایت تکرار شخصیت کلاغ در برخی از داستانهایتان چیست.
(میخندد) البته این کلاغها دیگر از داستانهای من پرکشیدهاند. من یادم هست در دانشکده که بودم وقتی مجموعه قبلیام منتشر شد دوستان میگفتند چرا داستانهایت همه قارقار میکنند ولی از شوخی هم که بگذریم حداقل این مفهوم از داستانهای جدیدم پر کشیده است. دلیل خاصی هم ندارد و بر میگردد به فضاهایی که قبلا دوستی داشتم و الان کمتر میپسندم.
ولی انگار خیلی هم اهل رکگویی نیستید؟
بیشتر سعی دارم مصداقی بنویسم. حکایتها و روایتهایی که شما به عنوان داستان میخوانید صرفا یک نشانه از یک واقعیت است که میتوان از آن نشانهها حتی به تحلیل برخی واقعیات هم رسید.
انتظار دارید با این نگاه، نوشتههایتان و ایدههایتان رنگ واقعیت هم به خود بگیرد؟
البته نمیشود گفت که دوست ندارم ولی باید بیشتر به واکنش مخاطب توجه داشت. برای من مهم است که وقتی قصه میگویم بتوانم امروزم را در گذشته ببینم یا تصور کنم اگر آدمهای سالهای گذشتهام را به امروز بیاورم برایشان چه اتفاقی میافتد. مثلا اگر دیوی که رستم در شاهنامه با آن جنگید امروز در کنار سفیدرود بود برایش چه اتفاقی میافتاد و ما چگونه با آن روبهرو میشدیم؟ البته اشتباه هم نکنیم این موضوع و این تیپ روایت علاقه شخصی من است.
من خیلی ساده آدمهایی و قصههایی را روایت کردم که نشات گرفته از آدمهایی است که با آنها در حال معاشرت و زندگی هستم.
پس میتوانیم نتیجه بگیریم که گذشته شما بیشتر از امروزتان حرف برای گفتن دارد؟
نه تا این حد. ما به اندازه حیات بشر تجربه داریم. از این گذشتهها مفاهیمی داریم که هنوز هم قابلیت روایت زیادی را داراست. ما هنوز میبینیم که والاترین ارزشهای انسانی در بستر روایت معاصر از زاویه حادثه عاشورا قابل مطرح شدن هستند. اگر ما نمیتوانیم اینگونه باشیم، مشکل از ماست و نه کهنه شدن این نوع روایتها.
مجموعه «از چهارده سالگی میترسم» از زمان تحویل به ناشر تا زمانی که منتشر شد دو سال زمان برد و اصلاحیههای زیادی هم داشت. در این میان دو تا از داستانهای مجموعه که یکی از آنها را با نام «صبر ایوب» بسیار دوست داشتم و حدود ۱۰۰ صفحه از این کتاب را میگرفت، به دستور اداره کتاب کلا حذف شد. این تازه یک بخش از ماجراست. بخش دیگر هم برمیگردد به اینکه وقتی یک داستانم چاپ میشود از خواندنش میترسم، چون خودم همیشه یکی از دلمشغولیهایم نقد کتاب بوده است؛ از خودم میترسم که بخواهم کتابم را بخوانم. نمیدانم، شاید از آن بدم بیاید و دچار یأس در نوشتن بشوم.
چرا هشت سال بین این مجموعه و مجموعه داستان «یکی از زنها دارد میمیرد» فاصله انداختید؟
یکی ا زدلایل این فاصله تنبلی ما نویسندگان بهویژه نویسندگان اصفهانی است (میخندد). ما اساسا برای نوشتن نوعی تنبلی و وسواس داریم. البته ما آدمهای پرکاری مثل سیامک گلشیری را هم در میان خودمان داریم، اما غلبه بر خلاف این ماجراست. من یادم هست زمانی که مجموعه داستان اولم را میخواستم چاپ کنم آن را بردم پیش آقای میرعلایی که آن زمان در اصفهان ناشر بود.
به من گفت چرا اینقدر عجله داری. این آقای خدایی که در جُنگ اصفهان ۱۰ سال است مینویسد هنوز مجموعه اولش را چاپ نکرده و همین حرف ساده باعث شد من پنج سال بعد این مجموعه را منتشر کنم.
پس خواست خودتان است که کمکار کنید؟
نه، بیشتر برمیگردد به اینکه بیشتر از این ننوشتم که بخواهم عجله کنم. حرف من همین کتاب است که میبینید.
اما با این فاصله زمانی هشت ساله انگار فضا و زمان رخ دادن داستانهای شما هنوز تغییر نکرده است؟
بله. هر آدمی وقتی داستان مینویسد حرف و نگاه مشخصی دارد که آن را به روی کاغذ میآورد برای من هم در تمام این سالها دغدغههای ثابتی وجود داشته است. شاید جغرافیای داستانهایم تغییر کند اما همه این داستانها به فضای دید من از جهان باز میگردد و احساس من این است که در مجموعه بعدی من هم همین فضاها تکرار خواهد شد.
شاید هم من در این سالها آنقدر تغییر نکردهام. اما جدا از این من خیلی دوست داشتم بچگیهایم را در داستانهایم بیاورم البته شاید با یک نگاه مسنتر.
پس به همین خاطر است که راوی داستانهایتان همیشه نیمنگاهی خاص به نوجوانی دارد که در یک گوشه و کنار از داستانهایتان نقشی به خود گرفته است؟
البته نوجوانهای داستانهایم در «از چهارده سالگی میترسم» کمی بزرگ شدهاند به اعتقاد من هر نویسندهای بخشی از خودش را مینویسد؛ حال این بخش زمان حال است یا آیندهاش یا گذشته. غالبا نویسندگان بخش خاصی از زندگی خود را مینویسند و در این میان گاه اتفاق میافتد که نویسنده ناگهان از کودکی به بزرگی جهش میکند. من یادم هست زمانی که همان آقای خدایی که گفتم کتاب «آینههای در دار» مرحوم گلشیری را خوانده بود. یک جمله جالبی را میگفت. او میگفت: «زنهای داستانهای گلشیری پیر شدهاند. رنگ لباسهایشان تیرهتر شده است»
و بعد که نگاه میکردیم میدیدیم دقیقا همینطور است. جهان داستان گلشیری هم همراه با خودش پیرتر شده بود. من هم در این داستانها هم گذشتهام را نوشتم، هم آنچه در ناخودآگاهم دوست داشتم رخ دهد را به زبان داستان کشیدهام.
پس حق مطلبی که در فکر ادا کردن آن هستید هنوز به جا نیامده که میگویید اگر یک داستان دیگر هم بنویسیم به همین سبک و سیاق قبلیها خواهد بود؟
البته بحث حق مطلب نیست، بلکه هر نویسندهای به نظرم نگاه خودش را دارد. محلهها و جغرافیا در این مجموعه با داستانهای قبلیام کمی تغییر کرده است ولی جغرافیا برای من ابزاری است که با آن مینویسم. آوردن نام یک محله از رودبار، سفید رود یا رستمآباد بهانهای است برای رخ دادن داستان و تغییر زمان. جغرافیا در داستانهای من هست یک اسم است که حالا دیگر نیست، زمانهایی است که دائما شکسته است و در جمع به یک حس تبدیل شده که در کنار هم قرار گرفتنش میتواند در ذهن شما به رنگآمیزی تصورتان از آن موقعیت بینجامد. گاهی شما قصهای را مینویسید و در قصه بعد احساس میکنید که این آدم هنوز میتواند حضور داشته باشد. در سینما مثلا عباس کیارستمی را داریم که به لوکیشنهای فیلمهای قبلیاش باز میگردد و داستاناش را در بستر داستان قبلیاش روایت میکند و حتی به دنبال سرنوشت آدمهای داستان قبلیاش میگردد.
این یکدستی روایتی جغرافیایی داستانهایتان موضوعی است که میپسندید؟
بله، البته این یکدستی تعمدی نیست. من یک جا ننشستم و روایت کنم. یک داستان در جایی با شخصیتهایی تمام شده است که این افراد خود آغازکننده ماجرای دیگری هستند. البته با بستر روایتی متفاوتتر، گاهی شما داستانی را مینویسی و شخصیتی را در آن بعد میدهی که در داستان بعدی میتواند کاملتر شود. در همین مجموعه قرار بود داستانی منتشر شود با نام «خیانت» که آن را ارشادحذف کرد. الان که نگاه میکنم حضور این داستان میتوانست آدمها و فضای این داستانها راخیلی کاملتر کند.
پس شما در قالب یک مجموعه داستان یکدست به دنبال تثبیت شخصیتهایی معین برای خواننده هستید؟
این اتفاق شاید حتی بدون خواست من اتفاق افتاده است. من به عنوان یک نویسنده تنها دوست داشتم داستانی را با یک شخصیت شروع کنم که وقتی به پایان رساندماش؛ آن فرد میتواند در گوشهای دیگر داستان دیگری را آغاز کند.
آیا مخاطبتان هم در این پروسه نقشی دارد؟
من اساسا برای مخاطبانم مینویسم. یعنی همزمان که مینویسم خودم اولین مخاطبی هستم که روایت داستان را میشنود.
پس میتوانید بگویید بر چه اساسی مخاطب شما باید در داستانهایتان با فضاهایی تخیلگونه، رویایی و انتزاعی روبهرو شود؟
شاید به این خاطر است که من مخاطب اولیه این داستانها به این گونه روایت و این شکل از داستان علاقه زیادی دارم.
و فرجام سیاه و تلخ آدمها در داستانهایتان را هم از همین زاویه تحلیل میکنید؟
مخاطبان یک داستان دستهبندی میشود و بیشک یک دسته از آنها هم این نوع از داستان پردازی را میپسندند. ضمن اینکه من در عین راوی بودن خودم هم مخاطب بودهام و این نوع از بیان را به واقعیت نزدیکتر دیدم. یعنی قصه به سمتی رفته که من مخاطب دوست داشتم برود. ولی در کل میخواهم بگویم که ما انسانها اساسا در جایی زندگی میکنم که هیچ پایانی خوش نیست.
البته بعضیها خوشاند و حتی مرگشان با لبخند است ولی ما در این قصهها و حتی آدمهای حقیقی بیرون کسانی را میبینیم که با مردنشان تمام میشوند و این خوشایند نیست. البته برخی از این داستانها اگر پایان خوشی هم ندارند، پایان تلخی هم ندارند.
آقای محمودی! ما چرا نمیخواهیم در فضای داستان به سمت کشف دوباره فضاهایی برویم که از دید مخاطبانمان جا مانده است و تنها سعی داریم حقایقی را که به نوعی آنها هم در درون خودشان پذیرفتهاند را به آنها بازنمایی کنیم؟
من بخشی از خودم را مینویسم و آدمهایی که عینا میشناسم. آدمهایی که در قصهها و رویاهایشان خوش بودهاند.
ما وقتی در سختترین موقعیت نیز قرار میگیریم همواره این احساس را داریم که بهشتی و پایان شیرینی را میتوان متصور بود. در این شرایط همه چیز به ما حکم میکند به این موضوع فکر کنیم اما در بعد حقیقی از واقعیت، زندگی برای من اینقدر شیرین نبوده است.
و به همین خاطر فضای داستانهایتان به گذشتههای دور تعلق دارد.
البته همیشه هم من این حس را نداشتهام.
شما علاقه خاصی به حضور نماد در داستانهایتان دارید؟
نه ولی گاهی اوقات روی برخی نشانهها بیش از حد مکث کردهام و همین موضوع آنها را تکرار کرده است که در این مجموعه این موضوع به نظرم نسبت به مجموعههای قبلی کمتر شده است.
کمتر شده ولی گویا کلیدیتر شده است. مثلا حکایت تکرار شخصیت کلاغ در برخی از داستانهایتان چیست.
(میخندد) البته این کلاغها دیگر از داستانهای من پرکشیدهاند. من یادم هست در دانشکده که بودم وقتی مجموعه قبلیام منتشر شد دوستان میگفتند چرا داستانهایت همه قارقار میکنند ولی از شوخی هم که بگذریم حداقل این مفهوم از داستانهای جدیدم پر کشیده است. دلیل خاصی هم ندارد و بر میگردد به فضاهایی که قبلا دوستی داشتم و الان کمتر میپسندم.
ولی انگار خیلی هم اهل رکگویی نیستید؟
بیشتر سعی دارم مصداقی بنویسم. حکایتها و روایتهایی که شما به عنوان داستان میخوانید صرفا یک نشانه از یک واقعیت است که میتوان از آن نشانهها حتی به تحلیل برخی واقعیات هم رسید.
انتظار دارید با این نگاه، نوشتههایتان و ایدههایتان رنگ واقعیت هم به خود بگیرد؟
البته نمیشود گفت که دوست ندارم ولی باید بیشتر به واکنش مخاطب توجه داشت. برای من مهم است که وقتی قصه میگویم بتوانم امروزم را در گذشته ببینم یا تصور کنم اگر آدمهای سالهای گذشتهام را به امروز بیاورم برایشان چه اتفاقی میافتد. مثلا اگر دیوی که رستم در شاهنامه با آن جنگید امروز در کنار سفیدرود بود برایش چه اتفاقی میافتاد و ما چگونه با آن روبهرو میشدیم؟ البته اشتباه هم نکنیم این موضوع و این تیپ روایت علاقه شخصی من است.
من خیلی ساده آدمهایی و قصههایی را روایت کردم که نشات گرفته از آدمهایی است که با آنها در حال معاشرت و زندگی هستم.
پس میتوانیم نتیجه بگیریم که گذشته شما بیشتر از امروزتان حرف برای گفتن دارد؟
نه تا این حد. ما به اندازه حیات بشر تجربه داریم. از این گذشتهها مفاهیمی داریم که هنوز هم قابلیت روایت زیادی را داراست. ما هنوز میبینیم که والاترین ارزشهای انسانی در بستر روایت معاصر از زاویه حادثه عاشورا قابل مطرح شدن هستند. اگر ما نمیتوانیم اینگونه باشیم، مشکل از ماست و نه کهنه شدن این نوع روایتها.
