دیداری کوتاه با بامداد تابان
ارسال شده توسط حسن محمودی | در ادبیات ایران, فرهیختگان پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۸جواد مجابی: آلن لانس، رئیس خانه نویسندگان فرانسه، شهریور ۷۸ در تهران بود و قرار بود یک ماهی را در ایران بگذراند و ضمن دیدار اهل فرهنگ سری هم به اصفهان، شیراز و کاشان بزند. لانس مشتاق دیدار شاملو بود و از من خواست ترتیب این دیدار را بدهم و زنم این کار را کرد و از آیدا وقت گرفت، با آنکه میدانستیم که شاعر سخت بیمار و بیحوصله است اما گفته بود از دیدار ما خوشحال خواهد شد. آلن لانس که ۳۲سال پیش در تهران و اصفهان زندگی میکرده است، فرهنگ معاصر ایران، خاصه شاعران ایرانی را خوب میشناسد. در شعرهایش تصویرهایی از ایران، خاصه از دو شهری که در آن زندگی کرده، با ظرافتی عمیق عرضه کرده است. وی چند شعر از شاملو را به یاری خانم روا به فرانسه برگردانده بود. شاملو هم چند سال پیش چند شعر از آلن لانس را ترجمه و در کتاب همچون کوچهای بیانتها چاپ کرده بود. باری، با لانس و خانمش رناته و دخترش امیلیا، عازم دهکده شدیم. وقتی به خانه شاعر رسیدیم، بر اثر گرمای بعدازظهر شهریور و خستگی حاصل از نشستنهای ممتد بر مبل، نیمبرهنه، بر خود خمیده و بیحوصله به نظر میآمد اما پس از اینکه پیراهنش را پوشید و میهمانان از در آمدند، چهرهاش که بر اثر درد مبهوت و خوابآلود به نظر میرسید، با دیدن میهمانان شکفته شد با لبخندی ضعیف چون اولین انوار بامدادی. بسیار سخن رفت از روزهای پیشین، از دیدارهای آنها در ایران و پاریس. اما آنچه مرا به یادداشت بعضی حرفهای آن روز وا میدارد، پرسش «رناته» بود که در عین سادگی شروع پرسشهای دقیقتر دیگر بود: انگیزه شما از شعر گفتن چه بوده است؟ شاملو در پاسخ بیشتر کوشید تا شیوه شعر گفتنش را توصیف کند: شعر در غیاب من سروده میشود، من فقط پیامگیر هستم، نه پیامرسان. شعر میآید، مرا وادار به نوشتنش میکند، پیش از تمام شدن شعری که گاهی در خواب هم به سراغم میآید، نمیدانم چه میخواهم بنویسم، وقتی که شعر را تماما یادداشت کردهام، بدان میاندیشم، سعی میکنم بفهمم که چه در ورای من میگذشته و مرا وادار به ثبتش کرده است. گاه به آسانی متوجه مفاهیمی که در شعر بر لایهای بازیگر، استوار شده است نمیشوم، بارها شده از کسانی که با دنیای شعری من خوب آشنا هستد خواستهام مرا در شناخت بیشتر این پدیده – که حالا بیرون از من، اما به هر حال حاصل کار من است – یاری کنند. چندی پیش، یک شب خواب دیدم که در اتاق کارم نشستهام (شاملو به اتاق بالای پلهها که شبیه اتاقهای زیرشیروانی و محل کار او است، اشاره میکند.) سر و صدایی مرا از پلهها پایین میآورد، میبینم، تمامی دوستانم در اینجا که هستیم جمع شدهاند، تعدادشان خیلی بیشتر از ظرفیت مکانی این سرسرا است اما به هر حال جا شدهاند میگویم من یک مضمون را با ۲۰۰ پرداخت متفاوت سرودهام و دو تا از آن پرداختها را که برای حضار میخوانم، از خواب درمیآیم، زود آنها را یادداشت میکنم، عین آن شعرها در کتاب «در آستانه» چاپ شده است و من فقط یک کلمه آن را بعدا تغییر دادم. شاملو کتاب در آستانه را که لانس برای امضا کردن به او داده است برمیدارد و شعرها را پیدا میکند، میخواند و میافزاید: میبینید هر دو شعر یک مضمون دارد، اما زبان یکیشان کاملا متفاوت با دیگری است، این دومی لغاتش انگار مال من نیست. دو اتود متفاوت از یک فضا، همان که در خواب به دوستانم گفته بودم. رناته میپرسد: این شعرها اگر از ذهن شما، تجربهها و آگاهیهای حرفهای زاده نشده از کجا میآید؟ نمیدانم. من اصلا برای شعر گفتن، برای نوشتن این حرفها نقشهای ندارم، حتی به آن فکر هم نکردهام، گاهی آنچه مینویسم برای خودم تازگی دارد. آنچه ناشناخته است فقط سطرهای آغازین، یا هر سطر، یا سطرهای پایانبخش شعر و کل آن؟ همهاش، من نمیدانم سطر بعدی چیست، دست و قلم من عین یک پیامگیر عمل میکند. من تعبیر خودم را میدهم: انگار شاعر در دو دنیای متفاوت حضور دارد، خودش در بیداری با منطق زندگی روزانه حاضر و هوشیار است و شعرش از جنس رویا است و برآمده از خوابی که منطق کاملا متفاوتی با بیداری دارد. آیدا میگوید: شعرها انگار آن تو، توی ذهن، بینظارت آگاهی و وقایع روزمره، ترکیب میشوند و وقتی که موقع ظهورشان رسید، در میآیند، مثل پریا. میگویم: استاد! من تعبیری از شاعران واقعی دارم که جایی هم نوشتهام، شاید طرح آن، به این بحث کمک کند. تصور میکنم شاعران دو دستهاند؛ گروه اول که خیلی هم زیادند کسانی هستند که رویاروی دنیا و هستی و مفاهیم شاعرانه ایستادهاند. یک فاصله وجود دارد بین شاعری که باید روایت کند و دنیای شعری که باید روایت شود. درواقع این شاعران توصیفکنندگان درون خود یا دنیای بیرونند و بسا که سرایندگان ترکیبهایی از سوژههای ذهنی و ابژههای مورد نظر، بنا به طبیعت و توانمندیهای هر شاعر، گروه دوم که شما مصداق آن هستید و حافظ و مولوی را هم در این جریان میبینم، شاعرانی هستند که ظرفیت شاعرانگی آنها را چون دیواری از بلور و هوا کرده است. این آدم به فکر تعبیر یا تغییر جهان برای خود و دیگران نیست، بلکه فضایی شفاف است که جهان، هستی و مفهومها و مضامین خود را از آن عبور میدهند، او این عبور را حس میکند، بعد ثبت میکند. همین… نوعی حکایت شهودی از دنیا. شاملو میگوید: همین است که گفتی، این همان حالت خلق بیواسطه است، حضرت. بعد صحبت دور میزند و به بررسی شعرهای عجیب و غریب میرسد که مطبوعات را در این همه سال به ستوه آورده است. شاملو با اشاره ظریفی به شاعری که لبهای کلفت دارد، میگوید: اینها شاعر نیستند، شعر را میسازند و بد هم میسازند، انگار شعر از لب و لوچهشان میریزد. بعد با توجه به شعرهای لاطائلی که این سالها خوانده، جملهای را میگوید که یک بار دیگر هم از او شنیدهام. این روزها نوابغ دیوانه به دنیا میآیند. با اشاره به بعضی کتاب شعرها که برایش فرستادهاند یا در نشریات خوانده میگوید: من از خواندن این شعرها سرسام میگیرم، واقعا نمیتوانم بفهمم اینها چه میگویند. ظاهرش فارسی است اما انگار به زبانی سروده شدهاند که تو با آن زبان آشنا نیستی. زنم میگوید: عین جدول کلمات متقاطع شده، باید برای فهمیدنش معما حل کنی. من به آلن لانس گفتم: ظاهرا بحران شعر، فقط مربوط به کشور ما نیست، بحرانی جهانی است، جهان یک دهه انگار برای شعر گوش شنوایی نداشته، دوباره تازه شروع کرده است. در فرانسه وضع چطور است؟ لانس میگوید: در فرانسه بین جوانها چندتایی شاعر خوب داریم، بیشتر شبیه همینهایی است که شما از آنها صحبت کردید. شما هم بحران شعر را در جهان تایید میکنید؟ نمیخواهم موضوع سخنرانی خودم را که در موزه هنرهای معاصر ایراد خواهم کرد لو بدهم، مضمونش همین بحران جهانی شعر است. پس منتظر میمانیم. نسخه شعر تازه او را از آیدا میگیرم که برایم امضا کند. شعر را با اجازهاش برای حاضران میخوانم. شاملو میخواهد مترجم جوانی که همراه ما است شعر را بخش به بخش برای لانس ترجمه کند. این کار با توجه به زبان و ساخت دشوارش، برای مترجم چندان آسان نیست، به کمک شاعر که چند نکته را توضیح میدهد، مضمون شعر به دوستان فرانسوی منتقل میشود، پس از پایان گرفتن شعر، شاملو از لانس میپرسد آیا متوجه مضمون شده است و او میگوید بله. شاعر برای لانس توضیح میدهد: شعر فاجعه حیات کسی است که باوری را شادمانه، شاید هم سادهدلانه، با مخاطبانی در میان نهاده است که نهتنها آن را درنیافتهاند و نخواستهاند که دریابند، بلکه از آن ابزار کینهای ساختهاند، تبری که بر این مذبح بیباوری، آن یقین خوشبینانه را به خون کشیده است. هنگامی که پس از سه، چهار ساعت، میخواهیم بلند شویم، الف بامداد که در شروع مجلس از درد و ملال به هم تابیده بود، به معجزهای ناگهان، تابان شده است و شوخ مثل آن روزهای شیرین پنج، شش سال پیش، حالتی آشنا که آن همه سال بدان مأنوس بودیم. با شوخطبعیها و ظرافتهای هوشیار یک آفرینشگر، رفتار بیبدیل آزادهای عصیانگر که شعر نادر رفاقت و مردمی را در زندگی روزانه جریان میداد که این روزها حسرت بازگشتش را نومیدانه در دل داشتم. پنجشنبه ۱۸ شهریور ۷۸ – تهران
آخرین دیدگاهها