از چهارده سالگي مي ترسم

آدم و حوا |

وب نوشت حسن محمودی
خوراک RSS

دوست داری خمیرات کنند یا بسوزی؟

یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸

علیرضا محمودی ایرانمهر: شاید احمقانه به نظر آید ولی برایم مهم است که «بریم خوش‌گذرونی» اولین کتابم را قرار است بسوزانند یا خمیر کنند. راستش خودم سوختن را به خمیرشدن ترجیح می‌دهم. حداقل دراماتیک است و البته این خیال هم هست که شاید کاغذ‌های کتاب نسوزند و سیاوش‌وار از دل آتش سالم بیرون بیایند. چون مطمئنم در این کتاب حتا کلمه‌ای وجود ندارد که مستوجب عذاب آتش باشد، مگر نام کتاب که «بریم خوش گذرنی» است، که البته این نیز به تأویل ملک دوزخ بستگی دارد و مثلا ممکن است ایشان از خوشگذرانی عملی در ذهن خود متصور شوند که مجازات آن فقط آتش است. اتفاقا وقتی از دفتر انتشارات روشنگران تلفن کردند و گفتند کتابت توقیف شده و من پرسیدم چرا؟ همین جواب را به من دادند، گفتند شاید به خاطر اسم کتاب بوده. گفتم:«می‌شه از مسؤل محترم ممیزی کتاب خواهش کنید متن کتاب رو هم بخونن» ناشر (شهلا لاهیجی) سکوت کرد که از این سوی خط هم می‌توانستم حس کنم لبخند زده است و با خود می‌گوید: «دلت خوشه پسر جان!» اما دل من اصلا خوش نبود، بلکه به اصطلاح خون بود و فکر می‌کردم کتابم سرنوشتی شبیه شخصیت دختر داستان «بریم خوش‌گذرونی» پیدا کرده است. فکر کردم تلاش یک دختر سرطانی که می‌خواهد در آخرین روزهای زندگیش خوش باشد چه خطری دارد؟ دلم می‌خواست شماره ناشر را بگیرم و بگویم مگر کتاب مجوز دائم نداشت؟ مگر چاپ اول آن یک بار در همین اداره‌ی ممیزی کاملا پاستوریزه نشده بود؟ مگر کتاب چه ضرر و زیانی متوجه جامعه کرده است؟ لبخندتلخ شهلا لاهیجی را که بارها دیده بودم، تصور کردم. برای همین زنگ زدم و فقط گفتم امکان دارد چند نسخه از کتاب را به خودم بدهید؟ که ناشر باز همان لبخندتلخ را زد و گفت: «می‌خوای بهانه دست‌شون بدی که پروانه نشر رو باطل کنن؟» بنابراین فقط می‌توانستم بروم و برای آخرین بار کتابم را نگاه کنم، چند خط‌اش را بخوانم و پیش از اعزام به سوی کوره با آن وداع کنم. اما آخرین دیدار با قربانی چه فایده‌ای دارد؟ بی‌هدف در خیابان انقلاب قدم‌زدم و فکر کردم کتاب حامل چه ویروس خطرناکی می‌تواند باشد که ناگهان جلوی بساط یک دست فروش خشکم زد! باورم نمی‌شد! خودش بود! جلد صورتی کتابم بود! «بریم خوش گذرونی» لابه لای فال هندی و انجیل و اشعار ایرج میرزا! کپی کتابم بود با چاپ افست کج و مأموج و مهر قیمت۷۵۰۰ تومان. از جوان دستفروش پرسیدم: «کسی اینو می‌خره؟» گفتک «علاف که نیستم، می‌خرن که این‌جا واستادم» یک جلد از نسخه‌ی تقلبی کتابم را خریدم، راه افتادم. سر خیابان دوازده فروردین پیرزنی روی تکه مقوای کثیفی تولید شده از خمیر کاغذ نشسته بود و دستش را به سوی مردم دراز می‌کرد. به دوستی زنگ زدم و حیرت زده برایش تعریف کردم.«نسخه‌های تقلبی کتابم رو دارن کنار خیابون می‌فروشن، بعد نسخه‌های اصلی‌اش رو می‌برن می‌سوزنن!» دوستم گفت:«بی‌خود دلت رو صابون نزن، این جا کتاب رو نمی‌سوزنن، فقط خمیراش می‌کنن.»

Print Print

۲ دیدگاه »

عباس محمودیان:

آقای نویسنده یک نسخه از اون اصل‌هاش زیر قیمت بازار تقلبی‌ها به فروش می‌رسد (تا ۷۰۰۰ تومان باهاتون کنار میام!)

این نیز بگذرد

۲۹ آذر ۱۳۸۸ | ۷:۴۸ ب.ظ
علیرضا محمودی ایرانمهر:

ممنون از پیشنهادت. فکر نمی کنم این قدربیارزه ، اما برای یادگاری خوبه . قربانت
ایرانمهر

۱ دی ۱۳۸۸ | ۱:۵۶ ب.ظ
نوشتن دیدگاه

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.