دعوت رضا قیصریه به خواندن کتاب «مردی که ساکسیفون شد»
ارسال شده توسط حسن محمودی | در فرهیختگان دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸
مدرنیسم ادبی روایی ایران هنوز با سوررئالیسم و نمادگرایی اختوجور نیست. نویسندگان ایران غیر از صادق هدایت در بوف کور، بهرام صادقی در ملکوت و غزاله علیزاده در پیوندهای ناگسستنی کمتر با این گونه ادبی کنار آمدهاند. شاید از آن جهت که اصولا شناخت درستی از این جریان ادبی- هنری زاده دکارتیسم و زمینههای تاریخی اجتماعی آن بهخاطر عدم شناخت از نقد ادبی نداشتهاند و در نتیجه نوعی رئالیسم اجتماعی را ترجیح دادهاند.
البته در این ارتباط صادق هدایت یک استثنا است چون او به کافکا زمانی توجه میکند که هنوز این نویسنده چکتبار در خود اروپا هم آن چنان شناخته نبوده و درواقع بعد از جنگ جهانی دوم است که کشف دوباره میشود. اما درباره رئالیسم در ایران هم باید گفت که تفاوتهای عمده میان رئالیسم و ناتورئالیسم هیچگاه مشخص نبوده و حتی جایگاه هر یک از آنان نزد نویسندگان ایران اشتباه تصور شده است. البته از ناتورئالیسم آثار صادق چوبک صحبت شده اما چرایی آن فاقد بیان روشنی است. بنابراین در اغلب موارد رئالیسم نویسندگان ایران به ناتورئالیسم نزدیکتر است تا به رئالیسم. در رئالیسم گاه ممکن است تا به مرز سوررئالیسم پیش رفت که حاصل آن همان رئالیسم جادویی است. مردی که ساکسیفون شد نوشته سارا آهوری شاید جزو نادر تلاشهایی باشد که ماجرا در فضای سوررئالیسم حرکت میکند. دگردیسیها در آن نه هذیانی است، نه کابوسمانند و نه وهمآلود، انگار روایت یک رویا است، غم لطیفی در تمام آنها موج میزند که دلنشین است. کتاب مجموعهای است از ١٩ داستان و یکی از آنها داستان جذابی است به نام «مردی که ساکسیفون شد» و عنوان مجموعه از آن گرفته شده است: مردی خوشپوش و موقر مستاجر خانهای میشود. از قول راوی که دختر جوانی است، چهره مرد نشان میدهد که از اعیان فرنگدیده است؛ واژهای که باب امروز نیست و پل ارتباطی بین گذشتهها و حال را برقرار میکند. مرد اتاق را با وسایل شخصی و به سلیقه خود آرایش میدهد و ازجمله با عکس دختر جوان و زیبایی که خوشلباس است، عینک آفتابی بزرگی بر چشم دارد. مرد نوازنده ساکسیفون است. دختر جوان دلباختهاش میشود آن هم در خانهای که مادری سختگیر نظارت کامل دارد. دختر جوان اغلب شبها پنهانی به اتاق مرد میرود و به نواختن او گوش میدهد که البته از چشم مادر دور نمیماند. گذر روزگار دختر را به فرنگ میکشاند بهمنظور تحصیل اما با درگذشت پدر و مادر او برمیگردد. حال سالها گذشته است. روزی دختر در کوچه خانهاش پیرزنی را میبیند که لباسش بوی نفتالین میدهد و عینک آفتابی بزرگی بر چشم دارد. پیرزن سراغ نوازنده را میگیرد که در این کوچه منزل داشته؛ دختر میگوید: مرد سالها است ساکسیفون شده.
آخرین دیدگاهها