درباره «حکم، اثر کافکا و تئوری ادبیات»
ارسال شده توسط حسن محمودی | در ادبیات جهان, فرهیختگان جمعه ۲ بهمن ۱۳۸۸تفسیرناپذیر
علیاصغر حداد: همکار عزیزم خانم الیزابت پارسا لطف دارد و معمولا کتابهای تازهرسیدهای که میداند مورد علاقه من است، یکی، دو هفته قبل از چیدن در قفسه عمومی کتابخانه، چند روزی در اختیارم میگذارد. آخرین کتابی که به لطف ایشان به دستم رسید و توانستم صفحاتی از آن را مطالعه کنم، مجموعهمقالاتی بود به نام «حکم، اثر کافکا و تئوری ادبیات». الیور یارآس و اشتفان نویهاس، گردآورندگان و تنظیمکنندگان مقالات دهگانه این کتاب، بر آن بودند که با پیگیری استراتژی دوگانهای در زمینه بررسی «حکم» کافکا گامی بردارند و در ضمن مقالاتی در زمینه تفسیر ادبی ارائه دهند، به گونهای که این دو هدف به موازات هم تحقق بیابند و هیچیک از آنها در سایه دیگری قرار نگیرد و کمرنگ نشود. از این رو مقالاتی در این مجموعه گنجانده شدهاند که به گونهای بارز، موضعی متودیک اتخاذ کردهاند و متناسب با آن در تقسیر «حکم» قرائتی ویژه در پی گرفتند. هدف آن بوده که بهرهگیری از متودهای علمی ادبی گوناگون (نقدهای علمی- ادبی) در زمینه تفسیر اثر کافکا نمونهوار عرضه شود. الیور یارآس و اشتفاننویهاس در توجیه اینکه چرا به سراغ تفسیرهایی در زمینه «حکم» کافکا رفتهاند به نقل قول از پتر فونمات استناد میکنند که در آن از «حکم» به عنوان «کتاب مقدس قرن بیستم» یاد شده است. به گفته این دو پژوهشگر در جهان غرب هیچ اثری با چنین شیفتگی و جدیتی خوانده نشده و از هیچ اثری به اندازه «حکم» تفسیرهای گوناگون ارائه نگردیده است. آثار کافکا هنوز هم با وضوحی مثالزدنی «مساله تفسیر متن ادبی» را در برابر چشمان ما قرار میدهند. آثار کافکا هر پژوهشگری را تحریک میکند که درباره آنها تفسیری به دست بدهد و در عین حال هر پژوهشگری احساس میکند نوشتههای این نویسنده دیریاب پراگی به سختی تفسیرپذیرند، به راستی دیالکتیک «نیازمند تفسیر بودن» از یک سو و «تفسیرناپذیری» آثار کافکا از سویی دیگر همان رازی است که این نویسنده را همیشه «امروزی» میکند. در مقدمه کتاب آمده است: متون نگارششده نه فقط تفسیرکردنی که بهویژه نیازمند تفسیر هستند. این گفته بهویژه در مورد ادبیاتی مصداق دارد که از نیمه قرن ۱۸ به اینسو بهعنوان سیستمی بدیع و مستقل پدید آمد. این ادبیات به دلیل برخورداری از زیباییشناسی خاص خود و نیز به دلیل آنکه در جامعهای با ویژگیهای خاص پدید آمده است از معیارها و قواعد سیستمهای دیگر آزاد و بینیاز است. نویسندگانی همچون لسلینگ، گوته و شیلر قواعد شعری گذشته را تنها بهعنوان مصالح اولیه به کار گرفتند و ادبیات نوینی پدید آوردند که از قانونمندیهای خاص خود پیروی میکرد. در نتیجه پیروی از قواعد از پیشتعیین شده کنار گذاشته شد و راه برای گام زدن در راههای تازه روزبهروز فراختر شد. از آن زمان به بعد چنان به نظر میرسید که قواعد پیشین فقط برای آن مطرح هستند که زیر پا گذاشته شوند. در بستر این نوجویی، فرمها و محتواهای گوناگونی پدید آمد و این روند تا به امروز همچنان ادامه دارد و ظاهرا هرگز به پایان نخواهد رسید. با کمی تاخیر پژوهش و بررسی متون ادبی به فعالیتی علمی و مستقل تبدیل شد. از این نوع فعالیت ادبی امروزه بهطور کلی به نام «متودها» نام میبرند. میراث هرمونوتیک نقطه آغاز این روند بود. ادبیات این میراث را در آستانه قرن ۱۹ از عرصه الهیات و علم قضا به عاریت گرفت و آن را تقویت و تشدید کرد. پژوهشهای ادبیای که پیشتر به طور عمده در عرصه گردآوری اطلاعات تجربی محدود بود، در آغاز قرن ۲۰ به گونهای روزافزون به تفسیر ادبیات رو آورد. وضعیت پژوهشهای ادبی آلمان به ویژه زمانی حالت دراماتیک به خود گرفت که در اواخر سالهای ۶۰ قرن بیستم قرائت هرمونوتیک از محتوای متن به عنوان هنر تفسیر و ورود به متن اعتبار خود را تاحدودی از دست داد. در پیشزمینه آگاهی سیاسینویسی که در آن سالها شکل میگرفت، پژوهشهای ادبی زیر فشار مضاعفی قرار گرفت؛ پژوهشهای ادبی وظیفه داشتند از یکسو اعتبار اجتماعی خود و از سوی دیگر علمیت خود را ثابت کند. از آن زمان به بعد دو وجه موضوع بهصورت کلی واجد در نظر گرفته میشود، زیرا بحق عقیده بر این است که پژوهش ادبی بهعنوان علم فقط به لحاظ اجتماعی از اهمیت برخوردار است. در آنروزها پژوهشهای ادبی از لحاظ متودیک تنوع بیشتری یافت و مسائل متودیک تفسیر متن به موضوع بحث و مجادله تبدیل شد. در آن سالها پژوهشهای ادبی از لحاظ متودیک تنوع بیشتری یافت و مسائل تفسیر متن به موضوع بحث و مجادله تبدیل شد به این ترتیب تکامل مواضع هرمنوتیکی و دیگر مواضع پیشین از یکسو و نقد و گاهاً عدول از اینگونه مواضع از سویی دیگر به شکلگیری روشهای جدید در عرصه پژوهشهای ادبی انجامید و مدلهای تازهای مطرح شد، در این زمینه از همان آغاز از برخی شاخههای علمی مانند فلسفه، جامعهشناسی و روانشناسی بهره گرفته شد و نظریات متفکرانی مانند کارل مارکس و زیگموند فروید در پیدایش و جهتگیری این متدها نقش بسزایی ایفا کردند. در زمینه نقد و تفسیر ادبی در ایران تاکنون مقالات بسیاری نوشته و ترجمه شده است. آنچه به این کتاب ویژگی میبخشد و آن را درخور توجه میکند، معرفی شیوههای گوناگون تفسیر متن و سنجش کارایی هر یک از آنها در تفسیر اثر برجسته کافکا است. امیدوارم مترجمان جوانتر اقدام به ترجمه این کتاب باارزش نکنند زیرا ترجمه این کتاب به اطلاعات عمیق و تسلط خاص به زبان آلمانی نیاز دارد.
آخرین دیدگاهها