یاداشت مصفطی مستور برای سالینجر
ارسال شده توسط حسن محمودی | در ادبیات جهان, فرهیختگان شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۸سلینجر، با او موافق باشیم یا نباشیم، نویسنده بزرگی بود؛ نه تنها به خاطر داستانهای برجسته و یا حتی نگاه ژرفش به زندگی، بلکه به خاطر نسبتش با نوشتههایش. جهان باید به خود مباهات کند که به رغم همه خشونتها و آلودگیهایی که انسان امروز با بهانه و بیبهانه پدید میآورد، هنوز کسانی هستند که از این همه تباهی دچار تهوع شوند و به گوشه انزوا پناه ببرند. هولدن کالفیلد، سیمور گلس، ریموند فورد و فرنی تنها سایههایی هستند از مردی که خود با سماجتی شصت ساله در سایه ایستاده بود تا از ورود به جهانی که در آن خشونت و کراهت، بدیهی و بلکه طبیعی و گاه ارزشمند نشان داده میشود، امتناع کند. خروج معنادار سلینجر از جهانی که خود بارها تاکید کرده بود جای خوبی برای زیستن نیست، او را در میانه خطی مینشاند که یک سوی آن سیمور گلس است و سوی دیگرش، برادر سیمور، زویی. سلینجر نه مانند سیمور با مرگی خودخواسته جهان آلوده را ترک کرد و نه میتوانست همچون شخصیت آرمانیاش، زویی، فعالانه به زیستن در جهانی آکنده از زشتی وارد شود. او در میانه ایستاد، در شیبی تند و پرخطر. نه در جهان و نه بیرون از آن. جایی کوچک که نه بهشت بود و نه دوزخ. نه عقب نشینی تمام عیار سیمور وار و نه ورودی دشوار همچون زویی. به تعبیر دقیق خودش« در این جهان بود اما جزئی از آن نبود.»
چند ماه گذشته را به شکلی متمرکز به مطالعه و تحقیق درباره داستانهای او گذراندهام و تقریبا هر روز چیزی دربارهاش خواندهام. سلینجر شاید تنها هنرمند زندهای بود که شیفتهاش بودم. خوشبختانه پارهای از داستان هایش را هنوز نخواندهام و خواندن سلینجر برای من نوعی آیین است. خواندن هر داستان از او و بعد خواندن نوشتههای دیگران درباره داستانی که از او خواندهام، برای من لذت غریبی است که نمیخواهم به سرعت تمام شود. شیفته نگاه و زبان و دریافتهایش از زندگی هستم. سه بار دربارهاش سخنرانی کردهام، یک بزرگداشت برای او برگزار کردهام، برنامه تلویزیونی برایش ساختهام اما هنوز احساس میکنم هیچ چیز دربارهاش نگفتهام. قرار است اوایل سال آینده ده جلسه درباره جهان داستانی او سخن بگویم تا شاید بتوانم دیگران را در بخشی از لذتهای کشف جهان نویسندهای استثنایی سهیم کنم. نویسندهای که صادقانه میکوشید راهی برای تحمل جهان غیرقابل تحمل بیاید. راهی برای رهایی انسان رنجور. انسانی که نه به دلیل آن گناه ازلی که او را از بهشت راند یا آنگونه که روسو میپنداشت، به دلیل نهادهای اجتماعی، بلکه به خاطر ناتواناییهای ذاتیاش نمیتواند پاسدار معصومیت خود باشد. نوعی تباهی خودکار و غیرقابل کنترل که موریانهوار معصومیت انسانها را، همه انسانهای ذاتا کوچک را نابود میکند.
سلینجر از نویسندگان بسیار معدودی است که خودش از نوشتههایش بزرگتر است. داستانهای او تنها بخش کوچکی از جهان بزرگتری را انعکاس میدهند که او در آن میزیست. جهانی که ما تنها میتوانیم به کمک کلمات اندک او راهی به درون آن پیدا کنیم. با مرگ سلینجر، اکنون تماشای بخشهای مهمی از این جهان برای همیشه از دسترس ما خارج شده است.
هفته گذشته ناگهان به این فکر کردم که کسی در کورنیشِ نیوهمپشایر زندگی میکند که هرلحظه ممکن است بمیرد اما هنوز زنده است و تا وقتی که زنده است این امکان وجود دارد که چیزی بنویسد. چیزی که گرچه جهان را تغییر نخواند داد اما شاید بتواند کسانی را که در اکناف این جهان تهوعآور پراکندهاند، التیام دهد.
