ارسال شده توسط حسن محمودی | در ادبیات ایران, درباره ی آثار من
یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸
واقعیت دردناکی به نام «خاطره»
فرشته نوبخت: سخت است نوشتن از مجموعه داستانی که تقریباً همه داستان هایش درخور نقد و گفتن هستند. به همین دلیل فکر می کنم این طور وقت ها، برای اینکه گرفتار کلی گویی و تکرار نشویم، بهتر است به تک تک داستان ها نگاهی جداگانه داشته باشیم. این البته درباره هر مجموعه داستانی صدق نمی کند. من درباره «از چهارده سالگی می ترسم» حرف می زنم و منظورم صحبت از هشت داستان «قول و قرار»، «ناخن ها و آواز»، «ناخن ها و دود»، «سی در»، «حکایت ماریا و مرد غریبه»، «از چهارده سالگی می ترسم»، «دیشب توی باران گم شدیم» و «پله هایی که بالا نرفته ام» است. این مقدمه را چیدم تا بگویم شخصاً با داستان «قول و قرار» خیلی خوب ارتباط برقرار کردم. این را البته از دیدگاه یک منتقد نمی گویم و بیشتر احساسم را نسبت به کل کتاب می گویم تا برسم به چیزهای دیگر. چون تا به امروز فرصت پیدا نکرده بودم مجموعه داستان تازه حسن محمودی را بخوانم، به همین دلیل به خودم اجازه خواندن نقدها، نظرات و یادداشت های نوشته شده روی کتاب را هم نمی دادم. دوست داشتم بی هیچ پیش زمینه یی بروم سراغ داستان هایی که می دانستم حرفی برای گفتن دارند. خب فرصت بالاخره دست داد. و من با آنکه عادت ندارم مجموعه داستانی را یک نفس بخوانم، اما یک نفس خواندمش. دلیل آن کشش و جاذبه داستان اول یعنی «قول و قرار» بود و هرچند این داستان در این مجموعه، مورد علاقه ام است، اما همه داستان ها را دوست داشتم. البته با اما و اگرهایی که چون فقط می خواهم از داستان اول بگویم، عجالتاً درز می گیرم شان. داستان «قول و قرار» بلندترین داستان مجموعه است. تقریباً یک سوم کتاب را شامل می شود. موضوع آن یک درگیری ذهنی عاشقانه است از سال های دور؛درگیری ای که باید (یعنی قرار است بالاخره) تکلیفش معلوم شود. این را از همان چند سطر اول می فهمیم؛ «تصمیم دارم هر طور شده با آن تصویر خیالی، کم کم خداحافظی کنم. وقتش رسیده. از آخرین دیدارمان ۱۲ سال می گذرد.» این از موضوع؛ اما مضمون داستان فقط عشق نیست. مضمون آن به نظرم واقعیت دردناکی است به نام «خاطره». خاطره هایی که آنقدر در ذهن مان با آنها وîر می رویم، بالا و پایین و بزرگ شان می کنیم که از آنچه هستند، فراتر می روند و آن وقت دیگر یک خاطره صرف نیستند، می شوند یک توهم، خیال یا تصویری که دیگر با آنچه بوده فرق دارد. محمودی خیلی خوب این مضمون را در قالب موضوع و در شکل قصه یی پرکشش بیان کرده است؛مضمونی که به نظرم اگرچه تازه و نو نیست، اما خیلی کمتر- دست کم در ادبیات وطنی- به آن پرداخته شده است آن هم به این شکل لطیف و اتفاقاً مضمونی است که با زندگی های مدرن امروزی که گاهی آدم ها را گرفتار دغدغه های نوستالژیک می کند همخوان است. به لحاظ تکنیکی باید گفت داستان «قول و قرار» فرمی دایره یی دارد که در آن زمان شکسته می شود و وقایع به شکل سیال ذهن و پراکنده توسط راوی اول شخص روایت می شود. این در حالی است که زمان در کل داستان «حال» است. این نوع روایت و پرداخت مرا به یاد بعضی از داستان های «ناتالی گینزبورگ» انداخت و البته با همان جاذبه های روایتی که داستان های او دارند و همان جزء نگری ها و وسواس های روایتی و شخصیت پردازی که در عین ایجاز، دقیق و نکته پرداز هستند. با این حال باید گفت به کار بستن چنین تکنیکی در داستان کار مشکلی است چراکه نویسنده خیلی بیشتر باید حواسش به شیرازه کار باشد. در عین اینکه خواننده را گیج و سردرگم هم نکند. برای این کار محمودی شیوه منحصر به فرد خودش را داشته؛ شیوه یی که من ردپا و کاربرد آن را در داستان های دیگر مجموعه هم دیدم یعنی از یکسری کدها در داستان استفاده کرده که باعث شده مخاطب حین درگیر شدن با هذیان های ذهنی راوی، با حفظ تعادل روی بند آکروبات روایت بماند و مرز واقعیت، خیال و خاطره را گم نکند. مخصوصاً بخش هایی که مرز واقعیت و خیال راوی را در تشخیص انیس و آلوشا درهم می شکند یا بخش هایی که زمان متکثر یا درهم می شود. اگرچه شخصاً با راست نمایی شخصیت آلوشا و عکس العمل هایش به عنوان یک همسر- حتی اگر پای عشق هم در کار نباشد- و با درگیری های بزرگ منشانه اش با زندگی گذشته مردی که حالا همسرش است، کمی مشکل داشتم. یکی دیگر از وجوه قابل تامل داستان ها، به خدمت گرفتن فضای بیرونی در جهت درونمایه داستان هاست. گویا محمودی علاقه زیادی به فضاهای نوستالژیک، کوچه های تنگ و باریک، کابل برق و خصوصاً کلاغ دارد. جالب است که کلاغ عنصر پراهمیتی در داستان های این مجموعه است. البته در چند داستان. و این داستان ها به نوعی به ساختارشکنی از باورهای خرافی مردم درباره کلاغ می پردازد. جذابیت داستان های محمودی هم در این است که توانسته ضمن شخصیت پردازی، فضاسازی بکند؛ فضاسازی ای که در عین وهم آلود بودن، معنادار است و در خدمت مضمون داستانی. برای اثبات ادعایم اشاره یی می کنم به صحنه مرگ کبوتر در آغوش انیس، وقتی به همراه راوی در گودی وسط دو گنبد پناه گرفته بودند تا از گزند پدر انیس در امان باشند یا صحنه مرگ مرد موتورسوار پشت چراغ قرمز، وقتی انیس در هیئت فالگیر در برابر راوی ظاهر می شود یا اشاره به نمایش فیلم ادوارد دست قیچی (با توجه به مضمون و موضوع آن فیلم) از تلویزیون، در یکی از صحنه های پایانی داستان آن هم درست لحظه یی که مرز واقعیت و خیال در ذهن راوی درهم می شکند. اگرچه در این یادداشت کوتاه و در این مجال کم، تنها اشاره یی به یک داستان از مجموعه داشتم اما باید بگویم مجموعه داستان «از چهارده سالگی می ترسم» با توجه به همین دلایل که بیش و کم درباره داستان های دیگر هم مصداق دارد، مجموعه یی است موفق و درخور اعتنا که دست پایین همین داستان «قول و قرار» می تواند یکی از شاهکارهای آن باشد.
Print
آخرین دیدگاهها