آدم و حوا |

وب نوشت حسن محمودی
خوراک RSS

از چهارده سالگی می ترسم

 مورخه ی چهاردهم فروردین ۱۳۸۹

روزنامه همشهری بخشی از سخنان محمدحسن شهسواری درباره ی مجموعه را چاپ کرده است. اینجا



مورخه ۲۷ اسفند

امروز با خبر شدم که مجموعه چاپ اولش تمام شده است و قرار است که برای نمایشگاه به چاپ دوم برسد. این خبر را نمی دادند دچار یاس فلسفی می شدم.



مورخه ۱۰ اسفند
امروز جلسه ی نقد و بررسی «از چهارده سالگی می ترسم» در کانون ادبیات امروز برگزارشد. رضا نجفی، فرشته احمدی و محمدرضا گودرزی درباره ی کتاب حرف زدند و دوستان آشنا و ناآشنایی میهمان این جلسه بودند. حس و حال خوبی دارم از این جلسه که خواهم نوشت چرا


مورخه ی ۵ اسفند
از لینک تادانه ی علیخانی می رسم به چند سطری که آقای امرایی درباره ی از چهارده سالگی می ترسم در ستون پنج شبنه های اعتمادش نوشته:
حسن محمودی هشت داستان در مجموعه «از چهارده سالگی می ترسم» گنجانده که عنوان یکی از داستان ها همین عنوان کتاب است. دنبال فرصت می گشتم که بگویم آقاجان چرا حواست را جمع نمی کنی چهارده سالگی که ترس ندارد تازه کلی مزایا هم دارد. بشتابید که غفلت از نثر جذاب محمودی موجب پشیمانی است. نشر چشمه منتشر کرده.


مورخه ی اوایل اسفند
نشست شهر کتاب حواشی زیادی دارد. امروز دی وی دی جلسه بدستم رسید. قرار است در شهرکتاب ها هم بفروش برسد.

مورخه ی اواخر دی
بلاخره گزارشی مختصر از جلسه یی مفصل آماده شد. اینجاست.

مورخه ۱۵ دی
امروز در جستجویی به اینجا رسیدم.

مورخه ۱۳ دی
یک همکار عزیزی داشتیم ما در روزنامه شرق به نام بهاره مهرنژاد که حالا برای رادیو فرهنگ برنامه سازی می کند و امروز در برنامه ی او با نام کتاب امروز درباره ی از چهارده سالگی حرف زدم.
مورخه ۱۲ دی
روزنامه بهار امروز شماره اول دور جدیدش منتشر شد و از من هم خواسته شد تا بنویسم که کتابم را باید چه کسانی بخوانند و من هم در اجابت دعوت سیدآبادی عزیز این مطلب را نوشتم.

مورخه ۲۷ آذر
تجربه ی جالبی بود مصاحبه ام با روزنامه جام جم و خانم حورا نژاد صداقت. اینجاست  و اینجا
 
مورخه ۲۵ آذر
مجتبی پورمحسن مدت ها پیش با من مصاحبه کرد. قرار بود این مصاحبه در روزنامه اعتماد چاپ شود. هماهنگ هم شده بود. اما از چاپ مصاحبه ام در روزنامه اعتماد به دلیل همان ماجرای من و مجتبی و دلخوری های سرمایه گذارشرق و اعتماد. مصاحبه در روزنامه جهان  اقتصاد چاپ شد. به همت دوست خوبم یاسر نوروزی و امروز مجتبی آن را در هفت ها منتشر کرد. اینجاست

مورخه ی ۲۱ آذر
کاوه کیاییان چند روز پیش خبر داده بود که قرار است نشست هایی در فرهنگسرای شفق در سرای کتاب برگزار کند. و حالا دیدم که جلسه ی اول را اختصاص داده اند به نقد و بررسی از چهارده سالگی می ترسم. اینم هم خبرش در وبلاگ نشر چشمه. و لطف خبرنگاران ایسنا در اینجا.این تیتر محسن فرجی در مهر فوق العاده است. وخبر روی سایت فارس اینجا .

مورخه ۱۸ آذر
امشب در برنامه رادیو فرهنگ، گپ و گفتم با محسن حکیم معانی درباره ی مجموعه پخش شد. خودم نشنیدم. خبرش را کامران محمدی داد. این کامران از اون عشق های رادیوست. یک بار دیگر هم که درباره ی جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی با رادیو حرف می زدم، بلافاصله پیامک داد که گوش داده است.

مورخه ۱۰ آذر
نگاه فریبا حاج دایی برایم خیلی جالب است. نقدش در فرهیختگان چاپ شد. اینجا هم در آدم و حوا. اینجا هم در سایت مرور آمده است. در وبلاگ حاج دایی هم اینجا آمده

 

مورخه ی ۹ آذر
با آقای نادری از رادیو جوان درباره ی مجموعه تلفنی حرف زدم. راستش از همان اول شوکه شدم. آقای نادری بحث را این طور شروع کرد که ساده نویسی مد شده و از من خواست توضیح دهم چرا من به این سمت غلطیتده ام. باید چه می گفتم؟ هنوز دارم از خودم می پرسم آیا واقعا داستان های از چهارده سالگی می ترسم، تنه به ساده نویسی مدشده ی امروزی دارد؟

مورخه ی ۸ آذر
به لطف دوست عزیزم محسن فرجی، خبر انتشار مجموعه در خبرگزاری مهر آمد و اما متن خبر اصلش اینجاست.

مورخه ی ۱۰ آبان:

دو سال منتظر ماندن برای صدور مجوز چاپ، مدت کمی نیست. خیلی زیاد است.

دوم این که دو داستان با نام های خیانت و صبر ایوب از این مجموعه به کلی حذف شد. این دو داستان را خیلی دوست دارم. داستان های دیگر هم کم و بیش با ممیزی های عجیب و غریب رو به رو شدند.

سوم این که این برگه برای همین از چهارده سالگی می ترسم است. می خواهم حواشی آن را همین جا نقل کنم.

دقیقا روز انتشار کتاب، مریم مهتدی اولین کسی بود که با یک پیامک خبردارم کرد از ورود کتاب به قفسه ی کتابفروشی نشر چشمه و بعد یوسف علیخانی بود که پیامکش خیلی خوشحالم کرد. یک نسخه ی کتاب را دم درخانه ی یوسف بردم و شب یوسف بود که کتاب بهانه یی شد برای نقب زدن به یک عمر خاطره. سید علی صالحی و بابک احمدی اولین کسانی بودند که انتشار کتاب را، حضوری تبریک گفتند. در کتابفروشی نشر چشمه این اتفاق افتاد.

این مجموعه ام را خیلی خیلی مدیون دوست همیشه عزیزم، مهدی یزدانی خرم است. اصلا به عشق او این کتاب منتشر شد. خیلی از جاها به حق با ویراستاری اش، شلختگی هایم را گرفته.

شب اصلا خوشم نیامد که حتی یکی از داستان ها را بخوانم. بدجوری احساس یاس و نومیدی به دست می دهد که کاش هیچ وقت مرتکب نمی شدم. داستان نوشتن، اساسا از پی باد دویدن است.اول این که تقریبا یادم نیست کتاب را چه تاریخی به نشر چشمه برای چاپ دادم. باید چیزی حدود دو سال از تاریخ انتشارش، قبل تر باشد.


مورخه ۱۲ آبان:
یاداشت یوسف علیخانی در تادانه، عجیب به دلم می چسبد. یوسف همیشه دوست داشتنی است. محبت ها و دوستی های ما از لحظات خوشمان می آید و بارو دارم که این همه خوبی یوسف ربطی به داستان های من ندارد. یوسف، جان، بر حجم خاطرات خوشی که از تو دارم، افزودی.دوست ات دارم و دلم بدجوری لک افتاده که یک کار باب نشر تازه راه انداخته ات، آموت بنویسم. خدایا این آرزوی من را برآورده کن که در عالم دوستی، در حد تعارف باقی نماند.

و همین امروز است که مجتبی خبر می دهد کتاب در رشت به دستش رسیدکتاب را خواهرش در تهران برایش خریده و ارسال کرده. دوست داشتم خودم نسخه یی از کتاب را به مجتبی برسانم. خودش بهانه یی بود برای رفتن به شمال.

و شب، دیر وقت به خانه می آیم، آزیتا تازه متوجه شده که کتاب را به او تقدیم کرده ام. یاداشت یوسف علیخانی او را ترغیب کرده تا کتاب را بخواند. داستان ناخن ها و دود را تمام کرده و از بچه ی شش انگشتی قصه، چندشش شده. می گوید کاش، بچه ی این قصه شش انگشتی نبود. غلط های ویرایشی و تایپی هم پیداکرده. در ناخن ها و دود، سه تا بوده. قصه ی سی در را هم خوانده .سی در یکی ازجاهای شمام، زادگاه آزیتاست. از مردی که روی درخت زیتون خوابش برده در قصه، ترسیده. می گوید باید سی در را این طور می نوشتم «سی در» تا فکر نکنند منظور سی تا در است. در واقع، سی در را آن ها سی ی در می گویند. جایی است که حکایت است قصر یکی از پادشاهان هخامنشی بوده و آن پایین دره، این قصر سی تا در داشته است. تپه ی اسرار آمیزی است این سی در. حرف و نقل خیلی وقت های مردم این نواحی، بی ارتباط با زیرخاکی ها نیست.


مورخه ی ۱۵ آبان:

هیچ چیز نمی تواند تا این حد در یک روز صبح جمعه برای من خوشحال کنند باشد. گرچه تارا و سارا به اندازه ی کافی سرحالم آورده اند. قرار است بار و بندیل را جمع کنیم برویم کوه با خانواده. ماجرای دریافت ایمیل آذرخت بهرامی است. نویسنده یی که داستان هایش را فوق العاده دوست دارم به ویژه داستانشب های چهارشنبه. امیدوارم آذردخت بهرامی از انتشار ایمیلش در اینجا نرنجد از من.

جناب آقای حسن محمودی گرامی
سلام
گمانم سه چهار روزی است سعی می‌کنم به این یاهو ایمیل فلان فلان نشده وصل شوم و برای شما تبریک بفرستم
نمی‌توانم.
موبایلم هم قربانش بروم مسج نمی‌فرستد!
تا دو روز پیش من او را بایکوت کرده بودم، حالا او مرا بایکوت کرده.
چه کنیم عصر ارتباطات است!
به هر حال، از آنجا که اهل مکالمه نیستم، و مکاتبه را ترجیح می‌دهم
زنگ نزدم.
می‌خواستم خیر سرم تولد کتاب‌تان را تبریک بگویم.
خدا می‌داند هر بار که می‌نشستم پای کامپیوتر، چه جملاتی در ذهنم می‌ساختم.
حتی به سرم زد در وبلاگ‌تان کامنت بگذارم،
ولی از این کار هم متنفرم.
آنقدر از کامنت‌های جعلی در اینترنت ضربه خورده‌ام
که اگر بمیرم هم در وبلاگ کسی کامنت نمی‌‌گذارم.
به هر جهت،
جناب محمودی
غرض عرض تبریک بود.
و یک نصیحت دوستانه ـ خواهرانه
به نظر من
لازم نیست از چهارده‌سالگی بترسید،
چهارده سالگی که ترس ندارد. بلکه این منتقد جماعت است که ترسیدن دارد
بدجوری هم ترس دارد!
گرچه خودتان منتقدید و لابد صابون خود و همکاران‌تان به تن خودتان خورده!
و خوب می‌دانید چه می‌گویم!
از شوخی گذشته
امیدوارم کتاب‌تان با اقبال عمومی مواجه شود و جوایز بی‌شماری را درو کند.
یا حق
با ارادت: آذردخت بهرامی

مورخه ی ۱۶ آبان
صبح راهم را کج کردم و دورزدم که لحظه یی پشت شیشه ی کتابفروشی نشرچشمه در کریم خان توقف کنم و آن برگه ی آمار فروش را نگاهی بیندازم. از چهارده سالگی در ردیف اول فروش کتابفروشی چشمه بود. بعداز ظهر دوباره راهم را کج کردم به سمت کریم خان و مهدی یزدانی خرم را دیدم که در پیاده رو، سیگار می کشید. تازه از جلسه ی رونمایی کتاب بهاره رهنما آمده بود. رمان یوسف آبادی، خیابان سی و سوم را خریدم. کار اول نویسنده اش است. متولد ۱۳۶۳ است. ۱۳ سال جوان تر از من و چقدر تهران را خوب روایت کرده است. این ایمیل مرا آخر شبی برای انتشارش به این برگه رساند.

آقای محمودی وقتی  مطالبتان را راجع به ۱۴ سالگی و حذف ۲ داستانتان می خواندم، چیزی از ذهنم گذشت که چون متعلق به شما بود برایتان می فرستم


نوشته هایم را درون چشمه ی پشت کوه می شویم و آب را با سیاهی قلمم پاک می کنم… کمی بالاتر همه ی دختران شهر دلشان  را در آب چشمه ام می شویند و نوشته هایم درونشان جاری می شود… مجوز باطل شده ی دست نوشته هایم را پرتاب می کنم و دلم میرود پی کلماتم که از تن مردم شهر روان شده . پشت چشمه گوسفندی برگه های مجوزم را می جود

آدم باید پرو باشد که برای نویسنده ها نوشته هدیه بفرستد، می دانم . ولی … خوب

راستی  یادم رفت بگویم یکی از زنها دارد می میرد را با همه ی  قار قارهایش خیلی دوست دارم به خصوص پری نازش را

ایام به کامتان

سارا


مورخه ۱۷ آبان

معرفی در اعتماد به روایت مرضیه رسولی. این رسولی از همکاران قدیم ما در روزنامه شرق است. گزارش کتاب هایش در روزنامه اعتماد این روزها لینک خور زیادی دارد. این هم روایت مرضیه از کتاب:

«از ۱۴ سالگی می ترسم» مجموعه داستانی از حسن محمودی است که شامل هشت داستان است. اول ۱۰ داستان بود و توی اداره کتاب دو داستان صبر ایوب و خیانت از آن حذف شد و تبدیل شد به هشت داستان. اولین داستان کتاب قول و قرار نام دارد که داستان بلند ۵۴ صفحه یی است. « ناخن ها و آواز»، «ناخن ها و دود»، «سی در»، «حکایت ماریا و مرد غریبه»، «از ۱۴ سالگی می ترسم»، «دیشب توی باران گم شدیم» و «پله هایی که بالا نرفته ام» بقیه داستان ها هستند. کتاب ۱۴۸ صفحه است و ۲۸۰۰ تومان.


مورخه ۱۸ آبان

بهرنگ کیاییان عزیز خبر می دهد که اعلام وصول کتاب رسیده. حالا خیالم راحت است. کتاب باید از فردا توزیع شود.


علی چنگیزی که با قلمش در اینجا وآنجا آشنا هستم و شنیده ام اولین مجموعه داستانش به زودی در نشر ثالث چاپ می شود، در  ضمیمه روزنامه اعتماد درباره ی ا«ز چهارده سالگی می ترسم »نوشته است. اولین نظر مکتوب بر کتاب است.


مورخه ی ۲۱ آبان
اسدالله امرایی نازنین در ستون هفتگی اش در صفحه ی آخر روزنامه ی اعتماد نوشته:
حسن محمودی «از چهارده سالگی می ترسم» را در نشر چشمه منتشر کرد. محمودی داستان نویس و روزنامه نگار است و قلم شیرینی دارد. «وقتی آهسته حرف می زنیم المیرا خواب است» و « یکی از زن ها دارد می میرد» در کارنامه ادبی او ثبت است.


مورخه ۲۵ آبان
جمعه بود که رفتم تهران امروز. قرار اولین مصاحبه ام برای مجموعه از چهارده سالگی است. احساس می کنم کمی زود است. هنوز بازخوردهای چندانی از مخاطبان نداشته ام. نورشمسی است. تهران امروز پر است از دوستانی که روزگاری با آن ها همکار بوده ام. این آقای نورشمسی کتاب را خیلی خوب خوانده است. دلم می خواهد با او کلی حرف بزنم. اصلا حس و حال یک مصاحبه را ندارم. داریم با هم حرف می زنیم و نتیجه اش در قالب یک مصاحبه می شود این که امروز در تهران امروز به چاپ رسیده است.

مورخه ۲ آذر
درباره مجموعه یاداشتی به چاپ رسیده در روزنامه جهان اقتصاد به قلم احسان پویا. همین امروز صبح به دعوت محسن حکیم معانی برای یک گفت و گوی دو قسمتی رادیویی به ساختمان رادیو رفتم. کاش خبر دستگیری ساسان آقایی و خبر مرگ شهرام شیدایی، این روز را این قدر خراب نمی کرد.


 مورخه ۳ آذر
هفت های مجتبی پورمحسن با یاداشتی درباره ی از چهارده سالگی می ترسم به روزشده است.




Print Print

طراحی شده توسط BPL و PRT. آماده شده برای وردپرس فارسی توسط پی‌سی دیزاین.